تبليغاتX
نوشته های یک دختر معمولی
   
نوشته های یک دختر معمولی
 
 
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

____________________
مطالب اخير

یه شروع مثل امروز

یه پارتی معمولی

حال این دختر معمولی

من و بارون و بدبختی

عروس خانم وکیلم؟؟؟؟؟

معمولی عوض می شود

توصیه ممنوع !!!

لیوان خالی من

اول مهر

دغدغه رژ لبی

____________________
پیوند ها

باد ما را با خود خواهد برد

یادداشت های دختر دستفروش مترو

جادوگر مهربان

توکای مقدس

سایه ها

چند روایت شاد از یک دانشجوی غمزده

دختر کولی

باغچه خاطرات من

کلوچه خانوم

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

پنجشنبه پنجم آذر 1388

یه شروع مثل امروز

در خونه رو که بستم حس کردم یه چیزی رو فراموش کردم

هر چی فکر کردم یادم نیومد

کلیدا ، کتابا ، کیف پول همه سر جاشون بودن

تو دفتر همون طور که دارم دست چپ پسره رو واسه داشتن و نداشتن حلقه دید می زنم

فکر می کنم چی یادم رفته

وقتی که مطمئن شدم حلقه نداره می پرسم ببخشید امروز چندمه

- ۵  آذر

  ۵ آذر شروع یه عشقی که قرار بود پایان نداشته باشه و داشت.

پسره صدام می کنه

بهش  لبخند می زنم

بی خیال معمولی ..... هر روز تو می تونه مثه امروز یه شروع باشه

 

 

 
 

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

یه پارتی معمولی

توجه                                   توجه                         توجه

 

به استحضار کلیه دانشجویان عزیز می رساند مجلس جشنی به علت عدم حضور والدین

در منزل اینجانب معمولی از ساعت 6 عصر تا هر زمان که خوش بگذرد بر پاست.

هم چنین بنا به در خواست های بسیار دوستان ، آقایان صورتی  ، رستم ، هری پاتر و مخمل

پیژامه ها را با خود همراه بیاورند ، امید است که ماندنی شوند.

آدرس : معمول آباد ، خیابان دکتر معمولی ، کوچه شهید معمول زاده ، پلاک معمول

در صورت نیاز به اطلاعات بیشتر با (( خانم معمولی )) تماس بگیرید.

 

 

پ.ن: به پیشنهاد دوستان تهیه چنین متنی و زدنش به برد می تونه به روحیه دانشکده کمک کنه.

پ.ن : خدا را شکر که زیاد به حرف دوستان نیستم !!!!

 

 

 

 
 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

حال این دختر معمولی

 

فقط یه دختر معمولی می تونه با روحش که یکی دو متری بالاتر از زمینه بای بای کنه و

                    به هر کی که می پرسه حالشو لبخند بزنه و بگه خوبم

                     و شب وقتی زیر پتو مچاله شده به این فکر کنه که

                            چقدر تنهاس و گونه هاش گرم بشن

 

 
 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

من و بارون و بدبختی

باور کن

گرفتن کتاب یک زن بدبخت از یه دوست

که صفحه اولش نوشته باشه آبان ۸۸

برای کسی که فکر می کند بد بخت ترین آدم رو زمینه

توی یه روز بارونی

وقتی که یه چتر سیاه دستته و پاچه شلوارت خیس از بارونه

خیلی اتفاق خوشایندیه

 

*یک زن بد بخت از ریچارد براتیگان

 

 
 

یکشنبه دهم آبان 1388

عروس خانم وکیلم؟؟؟؟؟

دختر 2 ساله : رژ ، لاک ، لپ ، علوس ، نی نای نای

دختر 6 ساله : با لباس سفید و تاج پر نگین ، مبهوت به عروس

دختر 12 ساله :با لباس صورتی و یه سبد پر از گل ، ساقدوش عروس

دختر 18 ساله : چگونه می توان عروس شد ؟

دختر 24 ساله: قصد ازدواج ندارد،پله های ترقی و ...

دختر30 ساله : روش هایی برای رهایی از تنهایی

 

پ. ن : نمی دونم ما دخترها چرا بزرگ که  میشیم بزرگ ترین آرزوی بچگیمون

،عروس شدن رو یادمون میره.

پ. ن : عروس خانوم خوشگل ، خواهر گلم ، بهت تبریک میگم.

 

 
 

جمعه یکم آبان 1388

معمولی عوض می شود

 

- اگر فقط...

- مجبورم...

- نمی تونم ....

 

روزی چند بار جمله هایی میگی که با این کلمات شروع میشن ؟ تا حالا شمردی؟

مهم نیست زیاد میگی یا کم ، مهم اینه که شرایط و دیگران برات تصمیم می گیرن.

یعنی یه آدم واکنشی هستی ، خودت کاری رو انجام نمیدی ، همه رفتارهات در واکنش به شرایط و رفتار

دیگرانه. شرایط و دیگران تصمیم می گیرن که تو چی باشی .

- حالا اصلا اهمیتی داره کی تصمیم می گیره ؟

معلومه که اهمیت داره. تو آزادی که انتخاب کنی .

فقط با انتخاب می تونی کسی باشی که خودت می خوای.

- حالا چه فرقی می کنه کسی باشی که خودت می خوای یا کسی باشی که شرایط می خواد؟

امممممم، دقیقا نمی دونم

ولی خوشبختی مانند بد بختی ،انتخابی عامل است.

 

پ.ن:فعلا مشغول هر آن چه امروز هستم به دلیل انتخابهای دیروز من است، چگونه عامل باشیم ،نگاه از

 درون به بیرون و... هستم. به این میگن روان شناسی بازاری ، یه کمی به اصطلاح cheap هست

 اما حس خوبی به آدم میده. باور نمی کنی ؟؟؟  امتحان کن.

 

 

 

 

 
 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

توصیه ممنوع !!!

دوستان – سلف دانشگاه

دوست مو بلوند : الاغ ،  این پسره داره باهات حرف می زنه ، بهش میگی کلاس دارم ول می کنی میری؟

دوست مو قهوه ای : ببین اگه نمی خوایش ، خودم برم باهاش رفیق شم.

دوستی که موهایش پیدا نیست : من که می دونم تو از این خوشت میاد ، انقدر کلاس نذار، پسر خوبیه، از دستت

 میره ها.

 

دختر دایی – منزل دایی

دختر دایی با موهای های لایت : تو که می دونی منpsychology  زیاد خوندم،experienceمم زیاده ، اگه

به advise هام گوش کنی ، یه رابطه perfect  خواهی داشت

 ببین باید همavailable  باشی هم زیاد easy نباشی.

می فهمی چی می گم؟

 

مادر بزرگ – منزل خودش 

مادر بزرگ با موهای سفید :دختر جون هر میوه ای وقتی داره ، فصلی داره .دختر هم یه موقعی خواستار داره

 ،وقتش که بگذره دیگه کسی سراغش نمیاد . به مادر رو می کنه و می پرسه خبری نیست؟

 

پ.ن : هر گونه توصیه از طرف هر کسی با هر رنگ مویی  به من ممنوع !!!!!(حتی شما دوست بی مو )

 

 
 

یکشنبه پنجم مهر 1388

لیوان خالی من

 

عمر امیدواری من فقط یک هفته بود.

برای یک هفته فکر کردم زندگی رو میشه چیزی بیشتر از نیمه خالی لیوان دید

میشه لیوان رو دست گرفت

پر از آب کرد و سر کشید

اما از یادم رفته بود که من به نومیدی خود معتادم

 

 

 
 

چهارشنبه یکم مهر 1388

اول مهر

هر وبلاگی رو باز می کنم همه از اول مهر نوشتن ، از خاطره مدرسه رفتن و حس و حال اول مهر و..........

من که به اول مهر همه سال های مدرسه رفتن فکر می کنم هیچ خاطره خوبی پیدا نمی کنم.

اول مهر برای من شروع یه سال آزاردهنده تحصیلی بود ، مخصوصا 5 سالی که دبستانی بودم.

الان که به دبستان فکر می کنم ، دلم برای خودم می سوزه .

از اول دبستان یه سری لوح روی دیوار و خط کش بلند معلم یادمه.

کلاس دوم به خاطر داشتن یه معلم مریض همیشه آواره کلاسهای دیگه بودیم .می تونم به یقین بگم

معلم کلاس سوم مشکلات شدید روانی داشت ، چون فریادایی که می زد رو هنوز تو گوشم می تونم

بشنوم.

کلاس چهارم نسبتا خوب بود فقط یه معلم افسرده داشت که زیاد حال و حوصله کسی رو نداشت.

کلاس پنجم که فاجعه بود ، یه معلم خالی بند که همیشه خسته بود و از شاگردها می خواست که

ماساژش بدن و همیشه یه مداد رو تو گوشش کرده بود.

این فقط توصیفات معلم ها بود.

تو کلاس که همیشه یه عده در حال بالا پریدن و گفتن خانوم ما بگیم بودن ، یه عده کلا در باغ نبودن و

معلم همیشه در حال ارشادشون ، یه عده هم همیشه به هر چیزی از جمله نمره تا پاک کن حسودی

می کردن.

از همه جالب تر این که واسه همه چی یه مامور وجود داشت ، مامور آبخوری ، مامور در ، حتی یکی

مامور بود اگه زو بازی کردیم تو حیاط بگیرتمون.

مانتو شلوار سورمه ای دبستان هم که از خاطر نرفتنیه.

میشه گفت دبستان برای من جای لذت بخش و پر از خاطره های خوب نبوده.

 بقیه سال های تحصیل هم زیاد با دبستان فرقی نداشت.

فکر کنم واسه همین خاطره های به یاد موندنیه که از مدرسه بدم میاد و همیشه میگم بدترین

جنایتی که در حق یه بچه میشه کرد فرستادنش به این مدرسه های مزخرفه.

 

پ.ن: فکر کنم حالا بشه یه کم بهم حق داد واسه دوست نداشتن اول مهر

 

 

 
 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

دغدغه رژ لبی

ساعت 11 شب زنگ می زنه ، صداش نگرانه ، دلم هزار راه میره ،

 نکنه واسه پدرش که سرطان داره اتفاقی افتاده ؟؟

وای خدایا طاقت خبر بد ندارم.

بعد پرسیدن احوال میگه

 - یادته تو روزنامه سلامت نوشته بود که برای آزمایش وجود سرب تو رژ لب

باید طلا روش بکشی اگه سیاه شد یعنی سرب داره ؟؟

خیالم راحت شد ، آخیش پس هیچ کی نمرده

- آره ،چطور مگه ؟؟

- همه رژ لبام رو امتحان کردم ،همشون سیاه شدن ،حتی رژ گونه و سایه هامم سیاه شدن

مارکهاشونم خیلی خوب بودا ... همه رو می خوام بریزم دور ، می خوام برم یه سری

که سرب نداشته باشه بخرم

- این دیوونه بازی چیه در می آری ، همه شون همینن ، حالا تو هیچ مشکلی نداری تو زندگیت بهش

 فکر کنی که افتادی دنبال سرب رژلب ...

 

پ.ن ۱: خودم تا 2 ساعت بعد این تماس در حال امتحان وجود سرب تو لوازم آرایشم بودم

پ.ن۲: تمام لحظه های اون دو ساعت رو دوست دارم آخه واسه دو ساعت تو زندگیم

 هیچی مهم تر از وجود سرب تو رژلب نبود،  دو ساعت بدون هیچ فکر اضافه ای